تبليغاتX
۩.:کاخ سیاه:.۩

۩.:کاخ سیاه:.۩

سلام

ببخشید دیر آپ میکنم

راستش الآنم نمیخواستم آپ کنم اما فکر کردم بی معرفتی باشه که بعد از بیشتر از یکسال که این وبلاگ و ساختمش و دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم حالا که دارم میرم سربازی یه آپ خداحافظی نزارم

آره درست شنیدین ۴ روز دیگه دارم میرم سربازی اونم کجا؟؟؟   شهر زیبای تبریز.

دلم براتون خیلی تنگ میشه

برام دعا کنین سالم برگردم...

خداحافظ...

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

پ ن: نمیرم که برنگردم ها  برمیگردم حتما...

دنیا یه روز شبیه تو شبیه خواب تو میشه این همه آبادیه بد یه روز خراب تو میشه. . .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 20:7 توسط حمید |


 

حسنک کجایی که کبری تصمیم گرفت...

 

راستش دیشب یاد دبستانمون افتادم .....
یاد کتاب فارسی دبستان هم بخیر
...

گاو ما ما می كرد


گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در


 
آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به

موهای خود ژل می زند


موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند

.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها

كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا


چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد



برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه

 
كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه

 
داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند


اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر

 
ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند



او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد


او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد


او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون

دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 22:50 توسط حمید |


سلام

من با یه آپ کاملا اتفاقی اومدم

راستش هیچ تصمیمی برای آپ کردن نداشتم...

یه داستان خیلی قشنگ خوندم خوشم اومد برا همین آپ کردم

اما داستانش فکر میکنم قدیمی باشه ولی چون آموزنده است گذاشتم اینجا

اگه داستان و قبلا نخوندین تا آخر بخونین حتما شما هم مثل من درس عبرت میگیرین

امیدوارم لذت ببرید از این داستان:

 و قهرمانی تیم همیشه محبوب استقلال و به استقلالیا تبریک میگم

و به پرسپولیسی ها تسلیت...

راهب و رهگذر:

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»



مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

 

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.


صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»


این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»


مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 46 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»


رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»


راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.


پشت در چوبی یك در سنگی بود .
 مرد
درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.


راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.


و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.


.


.


.


.


.


.



اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

ببخشید...

پایان

 

 

دكتر شريعتي:

خداوندا من با اين همه كوچكيم يك چيز از تو بيشتر دارم


من خدايي چون تو دارم و تو چون خودي را نداري.

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 23:24 توسط حمید |


DESIGN BY : HamiD Zia X

های
آی ام حمیدD:
ولکام به وبلاگم
وری وری وری خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم.


دنیا یه روز شبیه تو
شبیه خواب تو میشه
این همه آبادیه بد
یه روز خراب تو میشه


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

اردیبهشت 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387



پیوندها

سرباز ایرانی(پسر دایی)
قلـــــــــــــــــــب مــــــن
خـــــــــلوتکده
عاشقانه های یک دختر تنها !(هما)
ســــــــــــــــــــــــــایه
دیوونه ی شعر(کیانا)
ما دو تا دوست
دختری با دمپایی پلاستیکی
خاطرات عشق و تنهایی...
من مرده ای بیش نیستم
یــــــلــــدا خانــم
وبلاگ هواداران کشتی کج
شب های روشن
روشن تر از خیال
زندگی را زندگی کن---مرگ را خواهی مرد(غزل خاله)
قرمزته !!!!!
رپ
باران قاصدک
وبلاگی توپ با نام متغیر
کالسکه سوار(شانیا)
فقط تنهایی
دلکـــــــــــده
عاشقانه ها(مریم خانوم گل)
خدا هست... (فریبا جون)
فریاد عشق(نازنین عزیز)
ساحل درون(هلیا جان)
نوشته های یه دختر شاید بد...!(درسا)
۞بانو عسلی۞
حرفهای شسته شده(آبجی سارا)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : HamiD Zia